تبليغاتX
یک وبلاگ زیبا وپرهیجان تقدیم به نوشین
عشق یعنی رسیدن به انچه که می خواهی
 
 
نوشته شده توسط احمد در سه شنبه هشتم خرداد 1386  | نظر بدهید
 
 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 6:55  توسط احمد | 

مي گريزم از تنهايي از سرنوشت از سرنوشتي که تمام روياهاي مرا نابود مي کند مي گريزم مي گريزم نمي فهمند مرامي گريزم چون نمي بينند مرا نمي دانم شايد بمانم نابود مي شوم به مانند گلداني که هر هفته بايد ابش داد اما نمي دهند هفته اي يک بار هفته اي يک بارلگد مالم مي کنند هفته اي يک بار نابودم مي کنند مي گريزم اما به زودي باز مي گردم

 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گد از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتك سازند گبويم سوتك باشد به دست كودكي گستاخ و بازي گوش واويك روز پي در پي دم گرمي خودش را سخت بقشارد بدين سان بشكند درمن سكوت مرگ برم را

شاعرم درد را قهميده ام.... ناله شب گرد را فهميده ام ..... در خزان صدايت اي نازنينم ....شعله ي زرد را فهميده ام.....در زمستان با حظئر گرم تو....دستهاي سرد را فهميده ام....ميشوم با قطره ي اشكت سبك....شاعرم من درد را فهميده ام....

شانه هايت تكيه گاه قربت خاكسترم كن تا قدري در پناه وجودت بياسايم

در تنهايم نشسته ام و قلم در دست گرفته ام با روح سرگردان و پريشانم براي تو مي نويسم هد چند نشانيت را نمي دانم . اي ستاره ي روشني شبها گرما بخش روزهاي سرد بي پناهي بيا بيا وچهره ي نو رانيت را بر من بنما و به دلم نور اميد بده.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 2:35  توسط احمد | 
 

 

مذهب عشق بسوزد که چنین خوارم کرد

 

بلبلی آزاده بودم که چنین خوارم کرد

 

پروانه به دور عشق گردید و پرش سوخت

 

من به دور عشق گردیدم جگرم سوخت

 

طعنه بر خواری من ای گل بی خوار مزن

 

من به پای تو نشستم که چنین خوار شدم

 

شب بود,شمع بود, من بودم و تو

شب رفت,شمع سوخت,من بودم و تو

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 4:5  توسط احمد | 
 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:46  توسط احمد | 

 

خدانگهدار عزیزم


خدانگهدار عزیزم اما نمیشه باوارم

                                         توی چشام نگاه نکن این لحضه های اخره

اخه چطور دلم بیاد چشماتو گریون ببینم

                                         میرم ولی اینو بدون چشم انتظارت میمونم

میرم ولی گریه نکن نذار از عشقت بمیرم

                                         شاید تو اوج بی کسی با عکست اروم بگیرم

میرم ولی بدون یکی خیلی تورو دوست داره

                                          یکی که از دوریه تو سر به بیابون میزاره

خدانگهدار عزیزم دارم میرم از این دیار

                                           اینجا کسی منو نخواست تو هم منو تنها بزار

اینجا غریب بودم ولی هیشکی نپرسید از کجام

                                            مسافرم باید برم گریه نکن خدا نخواست

دوسم نداشتی اما من عادت کردم به بودنت

                                             غریب بودم نا مردما تو رو ازم ربودنت

میرم ولی بدنو فقط تویی دلیل بودنم

                                             مهمون نوازی کردنا منو از اینجا روندم

خدانگهدار عزیزم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:39  توسط احمد | 

قدرم را بدان


قدرم را بدان  می دانم روزی فرا می رسد که حسرت روزهای با هم بودنمان را بکشی... می دانم پشیمان خواهی شد از اینکه یک قلب عاشق را شکستی ! می رسد روزی که با چشمهای خیس روزی صدها بار متنهایی که به عشق تو نوشتم  را بخوانی و قدر آن لحظه که با من بودی را بدانی.... می دانم پشیمان می شوی ! دیگر کسی مانند من در قلبت متولد نخواهد شد ... مانند من دیگر کسی نیست که دیوانه وار عاشق تو باشد و تو را از ته دل  دوست داشته باشد! قدرم را  ندانستی ای بی وفا.... آن زمان قدر مرا خواهی دانست که دیگر نمی توانی  مرا ببینی و آن زمان برایت یک گمشده خواهم بود.... مانند من دیگر کسی در زندگی ات نخواهی دید ، کسی که شب و روز به یاد تو  هست و از غم نبودنت چشمهایش لحظه به لحظه بارانی است.... می دانم روزی فرا می رسد که برای یافتنم به کهکشانها نیز سفر خواهی کرد ! می دانم روزی فرا می رسد که با خود می گویی ای کاش که قلبش  را زیر پاهایم له نکرده بودم ، ای کاش قدر آن اشکهایی که برایم  می ریخت را می دانستم! من می روم تا قدرم را بدانی ، تا هستم و عاشقت هستم و هنوز  هم دیوانه وار تو را دوست دارم مرا باور نمی کنی ، اما لحظه ای که می روم  و دیگر هیچ نام و نشانی از من نیست پشیمان می شوی که چرا قلب  عاشقم را باور نکردی! می روم تا معنای عشق را بفهمی و بدانی که از ته دل عاشقت بودم .... می روم تا یک بی وفا مثل خودت به زندگی ات بیاید و قلبت را بشکند و تو را تنها بگذارد!  آن زمان است که معنای تنهایی را خواهی فهمید! می رسد آن روزی که برای یافتنم از هفت دریا و هفت آسمان بگذری! افسوس که آن روز دیگر قلبم برای تو نیست ، عاشق تو نیست .... تا هستم ، عاشقت هستم و دوستت دارم مرا باور کن ، تا پرستویی نیامده  و مرا همراه با خود نبرده است مرا درک کن که اگر رفتم دیگر نخواهم آمد  آن لحظه است که خواهی فهمید من چقدر تو را دوست داشته ام .... تا هستم مرا باور کن زیرا اگر رفتم دیگر مرا نخواهی دید! امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست.... فردا که میایی به سراغم ، نفسی نیست....

 


+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:35  توسط احمد | 
 

 

میگن آسمان هفت طبقه است . طبقه اول ناسوت ( این دنیا ) طبقه دوم لاهوت , طبقه سوم 

 

ملکوت , طبقه چهارم ... , طبقه پنجم ... طبقه ششم ... و طبقه هفتم جبروت .

 

طبقه اخر که جبروت هست فقط مال خداست . میگن فرشته هام اونجارو ندیدن . فقط حضرت

 

 محمد و حضرت مولانا اونجا رفتن .

 

من وقتی مردم رفتم اون دنیا یه راست منو بی هیچ چون و چرا و بی هیچ سئوال جوابی میبرن

 

آسمان هفتم . وقتی وارد میشم یه جای خیلی بزرگ و خیلی قشنگ و رویایی هست . همه جا

 

طلایی وهمه جا اینجوری دیلینگ دیلینگ برق میزنه . بعد خدا رو میبینم جلو روم رو یه تخت

 

سلطنتی بزرگ و خیلی قشنگ نشسته . خدا خیلی بزرگه ...

 

وقتی از در وارد میشم و خدا رو می بینم سرم رو میاندازم پائین . از خجالت . گناهی نکردم

 

که خجالت بکشم . فقط از بزرگیش و از اینکه منو افریده خجالت میکشم . از اینکه چقدر در

 

 مقابلش کوچیکم .

 

بعضی وقتام نگاهش میکنم . اونم به من نگاه می کنه . یه نگاه متفکرانه . نگاهی که توش هزار

 

 تا حرف هست . باز سرم رو میاندازم پائین . که بعد یهو صدام میکنه : لادن ...

 

سرمو که بلند میکنم میبینم دستاشو باز کرده به طرفم ...

 

منم بدو بدو میدوم از تختش بالا میرم میپرم تو بغلش اونوقت های های میزنم زیر گریه .

 

خیلی دوسش دارم .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:24  توسط احمد | 
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:23  توسط احمد | 
 

به یادش

سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی، آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی. فدای مهربونیات، چه میکنی با سرنوشت؟ دلم واست تنگ شده بود، این نامه رو واست نوشت. حال من و اگه بخوای، رنگ گلای قالیه، جای نگاهت بد جوری، تو صحن چشمام خالیه. ابرا همه پیش منن، اینجا هوا پر از غمه، از غصه هام هر چی بگم، به جون خودت بازم کمه.

دیشب دلم گرفته بود، رفتم کنار آسمون، فریاد زدم یا تو بیا، یا من و پیشت برسون. فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم، حقیقتو واست بگم، به آخر خط رسیدم. رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی، قسمت توسفر شد و قسمت من آوارگی. نمیدونی چقدر دلم تنگ برای دیدنت، برای مهربونیات، نوزشات....

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته؟ یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته؟ من میدونم... من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره، بعدش خبر میدن بیا، که داره دوستت میمیره.

روزات بلنده یا کوتاه؟ دوست شدی اونجا با کسی؟ بیشتر از این من و نزار تو غصه و دلواپسی... یه وقت من و گم نکنی تو دود اون شهر غریب، یه سرزمین غربته با چند تا نیرنگ و فریب... فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه غم غریبی عزیزم سرد و شکستت نکنه... چادر شب لطیفتو از روت، شبا پس نزنی تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی... اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون. راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم رفتیم تو قلب آسمون با ابرا هم سفر شدیم. از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره، زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره. غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه، سرفه های مکررم مال هوای دوریه. گلدون شمعدونیمونم عجیب واست دلواپسه مثل یه بچه که  بار اوله میره مدرسه.

تو از خودت برام بگو، بدون من خوش میگذره؟ دلت میخواست میومدم یا تنها رفتی بهتره؟ از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه ی خون، همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون. یادت میاد گریه هام و ریختم کنار پنجره داد کشیدم : تو رو خدا نامه بده یادت نره، یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بزار برم، تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم.امروز دیدم دیگه داری منو فراموش میکنی، فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی.گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بیوفاست، با اینکه من خوب میدونم جواب نامه با خداست. تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم.

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر مگه نگفتم چشاتو از چشم من هیچوقت نگیر؟ حرف من و به دل نگیر همش مال غریبیه، تو رفتی من غریب شدم، چه دنیای عجیبیه. زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه دیوار خونمون پر از سایه غصه و غمه. تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه، مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه؟

دلم واست شور میزنه این دل و بی خبر نزار، تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نزار.

فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم، به جون تو فقط دارم یه قطره خواهش میکنم. اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب، که هر صفحش قصه ی چند تا درد و چند تا عذاب.

میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن، نورشونو بدرقه ی پاکی خندهات کنن.

یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل میزاره

 

لیلا، همون کسی که بیشتر از همه دوست داره ...

کسی که هر چقدر بدود به پای اولین لبخند بعد از گریه ی پس از تولدت نخواهد رسید،

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:10  توسط احمد | 
 

مثل اون موج صبوری که وفادار به دریا

تو مه ای مثل حقیقت، مهربونی مثل رویا

چقدر تازه و پاکی مثل یاسای تو باغچه

مثل اون دیوان حافظ که نشسته لب تاغچه

تو مثل اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر

مثل اون حرفی که، نا گفته میمونه دم آخر

تو مثل بارون عشقی، روی تنهایی شاعر

تو همون آبی که رسمه، بریزن پشت مسافر

مثل برق دو تا چشمی، توی  یه قاب شکسته

مثل پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته

مثل اون مهمون خوبی که میاد آخر هفته

مثل اون حرفی که از، یاد دل و پنجره رفته

مثل پاییزی ولیکن، پری از گلهای پونه

مثل اون قولی که دادی، گفتی یادش نمیمونه

تو مثل چشمه ی آبی

واسه تشنه تو بیابون

مثل یه آشنا تو غربت

واسه یه عاشق مجنون...

تو مثل یه سر پنا هی واسه عابر غریبه

مثل چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه

چشمای چشمای نازت

مثل اشک من زلاله

مثل زندگی رو ابرا

بودنت با من محاله

یه روزی بیا تو خوابم بشو شکل یه ستاره

توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره

تو یه عمره میدرخشی، توی قاب عکس خالی

اما من چشمامو دوختم به گلای سرخ قالی

تو مثل بادبادک من، که یه روز رفت پیش ابرا

بی خبر رفتی و خواستی، بمونم تنهای تنها

تو مثل دفتر مشقم، پر خط های عجیبی

مثل شاگردای اول، کمی مغرور و نجیبی

دل تویه آسمونه، دل تنگ من زمینی

میدونم عوض نمیشی، تو خودت گفتی همینی

تو مثل اون کسی هستی که میره واسه همیشه

التماسش میکنی که بمونه و میگه: نمیشه

مثل یه تولدی تو

مثل تقدیر

 مثل قسمت

 مثل الماسی که هیچکس، واسه اون نذاشته قیمت

مثل نذر بچه هایی

مثل التماس گلدون

مثل ابتدای راهی

مثل آینه مثل شمعدون

مثل قصه های زیبا، پری از خوابای رنگی

حیفه که پیشم نمونن، چشای به این قشنگی

پر نازی مثل لیلا

پر شعری مثل نیما

دیدن تو رنگ مهره

رفتن تو رنگ یلدا

یا مثل اون کسی شد که یه شب قصد سفر کرد

دید یارش داره میمیره، موندشو صرف نظر کرد........

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:9  توسط احمد | 
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:7  توسط احمد | 

جزيره تنها
تو هجوم روشن موجاي دريا وسط آبي زيباي تماشا
توي اون سکوت رؤيا يه جزيره تک و تنها
يه جزيره مثل رؤيا ساکت و خلوت و تنها
قامتش يه بستر نرم براي موجهاي دريا
ولي اون جزير? سبز با خودش تنها مي شينه
منتظر چشماش به درياست تا يکي چشماش ببينه
ببينه که يه جزيره تنها منتظر نشسته
دنبال يک همزبون که بياد پيشش بمونه
بگه از دل ديوونه بگه از غم زمونه
بگه از غربت چشماش که همش تنها مي مونه
ولي اون جزيره حرفهاش توي اون دلش مي مونه
تا که يک روز يه غريبه بياد و پيشش بمونه
حالا اون جزيره تنهاست منتظر چشماش به درياست
انگاري چشماش مي بينه يه غريبه توي درياست
منم اون جزير? سبز که همش تنها مي مونه
که مي خواد هنوز بدونه چرا قسمتش جنونه
اون غريبه منو ديده مياد و پيشم مي شينه
منم از دلم مي خونم براي دل غريبه
ولي حرفهاي دل من ندارن ارزش بوندن
براي غريب? سرد که نشد رازي به موندن
قايقي اومد تو دريا غريبه باهاش سفر کرد
رفت و از اين دل تنهام غريبه راهت گذر کرد
شايد اون غريبه بازم بياد وپيشم بشينه
دل من تا روز موعود چشم براه اون مي شينه

 

آن دوردست‌ها عشق هست، مهربانی هست و صفا

برگ‌های رقصنده در باد
خوشه‌های طلایی لرزان گندم
نوای رویایی پرندگان دوردست
صدای هیجان‌آور رودخانه آبی جاری پرسنگ
بوی چوب‌های سوزنده در آتش و دود
چای آماده‌ی قوری سیاه شده‌ی روستایی مهربان
نان خوش عطر و طعم بیادماندنی پنیرهای سپید رنگ
خانه‌هایی که آن دورترها ساخته‌اند با گل و خاک و سنگ
باغ‌هایی که همیشه میوه دارند
سیب و گلابی و حلو
چاه‌های آبی که از مهربانیشان همیشه پر آب است
چهره‌های پر صفای آفتاب‌سوخته‌ی کلاه به سر
شلیطه‌های رنگ به رنگ دخترکان لپ قرمزی
دستان پینه‌بسته و چاک خورده‌ی نوازشگر
مهربانی زن‌ها و مردهایی که تابحال ندیده‌ بودیشان
عشق و مهربانی ناتمام به همه، به من، به تو، به غریبه‌ها
صدای خنده‌هایی از سادگی و صفا و پاکی ذات
درون‌هایی به شفافیت همان رودخانه‌ها
سادگی زندگی یک انسان
معنای واقعی کلمه‌ی عشق
اینجا همان بهشت است
آنجایی که همیشه دنبالش بودیم
آنجایی که مهربانی و صفا همیشه حقیقی‌ست
اینجا، آن دوردست‌هاست
اینجا بهشت است
اینجا خانه خداست

اه ای ابر غران! ناله سر بده ، بگو تو خشمگین تری یا من؟ای ابر غمگین بگو تو بارانی تری یا چشمان من؟ای خورشید سوزاننده بگو سوزانندگی تو را در کدامین واژه بیابم ،ای مهتاب سپید بگو چگونه تنهایی شبانه ام را با دستان تو پر کنم ؟ای دریای خروشان بگو چگونه خود را در اغوش تو ارام سازم؟ ای اسمان زیبا بگو چگونه در اوج بی کرانت رها شوم وای نسیم وصال بگو چگونه سوار بر بالهایت به جانان برسم؟!

 

 
 
 
5067438-md.jpg
 
 
 
 

سلام به همه بچه هاي خوب وبلاگ عشق و حال

امروز واسه اولين بار تعداد بازديدهامون از مرز ۱۰۰ بازديد گذشت.

به اميد عشق و حالي بهتر

            

 
 
 
 
 
 
 
|

 
از کعبه گشاده گردد اين در

چون رایت عشق  آن   جهان   گیر                      شد   چون  مه   لیلی   آسمان   گیر

برداشته    دل     ز کار     او    بخت                     درماند   پدر   به     کار     او    سخت

خویشان    همه   در   نیاز    با    او                     هر   یک   شده   چاره     ساز   با   او

بیچارگی     و را        چو       دیدند                     در      چاره  گری      زبان     کشيدند

گفتند     به     اتفّاق     یک     سر                     کز     کعبه      گشاده    گردد  این  در

حاجت   گه   جمله  جهان   اوست                     محراب    زمین    و    آسمان    اوست

چون  موسم حج  رسید ، برخاست                     اشتر    طلبید     و   محمل    آراست

فرزند    عزيز    را    به   صد    جهد                     بنشاند    چو   ماه    در    یکی   مهد

آمد  سوی  کعبه ، سينه  پر  جوش                     چون  کعبه    نهاد   حلقه   در   گوش

گفت ای پسر این نه جای بازی است                    بشتاب   که  جای  چاره  سازی است

گو ،   یارب   از   این   گزاف   کاری                      توفیق        دهم       به      رستگاری

دریاب      که       مبتلای     عشقم                    آزاد    کن      از        بلای       عشقم

مجنون   چو   حدیت   عشق بشنيد                        اوّل      بگریست         پس  بخندید

از جای   چو   مار   حلقه   بر جست                   در   حلقه   ی    زلف   کعبه   زد  دست

می گفت  ،   گرفته    حلقه   در   بر                   کامروز    منم    چو    حلقه     بر     در

گویند   ز     عشق    کن      جدایی                   این      نیست         طریق      آشنایی

پرورده ی   عشق    شد    سرشتم                     جز       عشق        مباد     سرنوشتم

یارب    به         خدایی       خداییت                   وان    گه     به       کمال      پادشاییت

کز    عشق     به   غایتی   رسانم                   کاو     ماند    اگر     چه    من     نمانم

گر چه   ز   شراب    عشق   مستم                   عاشق    تر    از   این   کنم  که  هستم

از عمر من آن چه  هست   بر   جای                   بستان    و     به    عمر    ليلی   افزای

می داشت  پدر  به  سوی  او  گوش                   کاین   قصّه  شنید  ،   گشت    خاموش

دانست   که   دل    ،     اسیر   دارد                   دردی          نه          دوا پذیر        دارد

 

 

روی قلبا کلیک کن؟

 

 
 

 

مذهب عشق بسوزد که چنین خوارم کرد

 

بلبلی آزاده بودم که چنین خوارم کرد

 

پروانه به دور عشق گردید و پرش سوخت

 

من به دور عشق گردیدم جگرم سوخت

 

طعنه بر خواری من ای گل بی خوار مزن

 

من به پای تو نشستم که چنین خوار شدم

 

شب بود,شمع بود, من بودم و تو

شب رفت,شمع سوخت,من بودم و تو

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:4  توسط احمد | 
 
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 2:39  توسط احمد | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 2:27  توسط احمد | 
ای داد و بیداد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 2:17  توسط احمد | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 2:13  توسط احمد | 
ديدي عشقي

ديدي                                عشقي

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@ نبودش @ @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 2:7  توسط احمد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ تقدیم میشود به نوشین

نوشته های پیشین
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
دوستی
پیوندها
ahmad
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM